روز از کجا شروع میشد که من از پایانش خبری نداشتم! چیز زیادی به طلوع های آذر نمانده است. برای من همه چیز در روزهای طولانی و نفس گیر تابستان گیر کرده است. خیال های زیادی بود که در لباس های گرم زمستان جا ماند. حالا خیال میکنم تمام آن لحظه ها ، تمام آن ثانیه ها که در بلوار دریا گذشت ، آن انتظار برای بازآمدنم ، چقدر دور است. درونم همه چیز در یک خاموشی عجیبی به سر میبرد ، شبیه اینکه میدانی همه چیز همین است و دلت بخواهد که بخوابی.

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها


هیهات از خیال... فال روزانه استدیو آنلاین طراحی زوم گرافیک kafeemiliya تخفیف زیست17 کتاب رایگان باران رحمت ، رهــــــروان عشـــق